X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1389
سوژه

بادرود

راستش یه چند وقتی بود که انگار زندگیم هیچ سوژه با انگیزه های توش نبود

بهتره بگم انگار چیزی توش حس نمیکردم

یه زندگی تکراریه خسته کننده

بدون هیچ انگیزه ای

اما امروز تو باغ داشتم همراه بابا کار میکردیم

بعبارتی دیگه فصل درخت کاری نزدیک شد داشتیم درختایه جدید میکاشتیم

بگذریم

داشتم تو باغ بیل میزدمو همش به همین قضیه که چرا زندگیم اینطوری شده فکر میکردم

که یدفعه چشمم به برگایه قشنگ زیره پام خورد

بااینکه از رو درخت ریخته بودنو داشتن خشک میشدن باز قشنگ بودن

این نشون میده این برگا با اینکه عمرشونم کوتاست بااین حال از تمام لحظات زندگیشون کمال استفاده رو میکنن

درحال مرگم فوق العاده زیبان

داستانم اینجارسید که تو یه لحظه یه جرقه ای تو ذهنم خورد

ما هر کاریو هر حالتی که انجام میدیمو سرمون میاد مسئولش خودمونیم

یعنی اگه از زندگیمون راضی باشیم خودمون خواستیم واگه راضی نباشیمم خودمون خواستیم

بدی مامیدونی چیه؟

عادت کردیم هر اشتباهی کردیم بندازیم گردنه اینو اون بعد بگیم تقصیر ما نبود تقصیر اینو اون بود

مثل شیطون مثل دل مثل اشتباهاتی که خودمون میکنیمو میندازیم گردن اطرافیان

زیاد حرفیدم

اما از این به بعد سعی میکنم دوباره خودمو درست کنمو سوژها و ایده های زندگیمو اپش کنم

مرسی

البته یه سوژه قوی دارم

خودش میدونه